صبح اول وقت ،با انرژی فراوان وارد خیابان اصلی شهر شدم . هوا خنکی خاصی داشت وانرژی سرشار مرا بیشتر میکرد.

نخستین روز کاری و البته اولین فروش حرفه ای در زندگی ام.

بخاطر علاقه ام به کتاب ،چندین کتاب فروش خورده بودم و شروعی بسیار قوی را باور داشتم...

همه چیز رویایی بنظر میرسید تا اینکه رسیدم به اولین مغازه ای که باید پرزنت میکردم .

باور نمیکردم ...

دم مغازه ایستاده بودم و صدای تپشهای قلبم را بگوش میشنیدم ...

 خلاصه بگم ،نزدیک سه ساعت اطراف مغازه پرسه میزدم و جرات ورود به مغازه را نداشتم.

طبق معمول کار شرکتها ،آموزش فروش حرفه ای ندیده بودم و فقط جملات کلیشه ای در قالب یک جلسه آموزش فروش تحویل داده بودند و تمام . راستش آن چند کتاب رو هم بخاطر علاقه شخصی خوانده بودم...

بلاخره طلسم شکسته شد و وارد مغازه شدم و چنان گندی زدم که بیا و ببین . خیلی محترمانه فرمودند برو بیرون.

واین داستان در روز اول کاری چند بار تکرار شد.

راستش اصلا آدم این کار نبودم . چه بی عقلی کرده بودم که این شغل رو انتخاب کرده بودم .

احساساتم جریحه دار شده بود و کلی بخودم از سر تا پا ...

خانمم هم منتظر بود ببیند که اولین روز کاری شوهرفروشنده کار بلدش چه خواهد شد و وقتی وارد خانه شدم ،از حالت لب و لوچه ام متوجه شد که وضعیت قرمز میباشد و به پناهگاه بروید...

شب تا صبح بیخواب شدم و ...

طبق معمول ناسپاسی چالشهای بزرگ زندگی ام : خدایا چرا من؟

ادامه دارد...